پر پروازی ندارم
قفس ... از آنچه فکر می کردم بزرگتر بود
بزرگ ... بزرگ
به اندازه دنیا ؟
پر پروازی ندارم
قفس ... از آنچه فکر می کردم بزرگتر بود
بزرگ ... بزرگ
به اندازه دنیا ؟
آیا سرنوشت به من حسادت می کند ؟ اگر اینطور باشد من محکوم به شکست هستم . من می توانم خلاف جهت آب شنا کنم ولی بازیهای روزگار را چه کنم !!!!!!!!!
خیلی دوست دارم واقعیتهای سرنوشت رو نبینم ولی نمی شود ............... باز هم باید .... شاید هم .... نمی دانم آخرش چه می شود ... !!!!!!!!!!!!!!
حالا دیگر معنی جمله "خدا صبر به شما بدهد " را می فهم . هیچوقت فکر نمی کردم اینقدر از دوریت کم طاقت شوم . گذشت ، گذشت آنهم یک سال ... یک سالی که هر دقیقه اش سالها به ما گذشت ...
دیروز خودم رو توی آیینه که دیدم تازه فهمیدم چه غم سنگینی توی فضای چهره ام نشسته و خودم خبر ندارم ... تازه چند تار مو یم هم سفید شده ...
خیلی بهم ریخته شده ام .... ولی یک سال گذشت .... هنوز هم در قاب عکست خنده ات پیداست ...
واقعا که خیلی سبکبال هستی ... ای کاش این همه غم دوریت منو عذاب نمی داد .... تا ابد داغ دوریت در دلم جوانه دارد ... تا ابد
به یاد سالگرد فوت برادرم بهروز ... که اول دوستم بود بعد برادر
باز هم تو در قاب عشقم نشستی
چه زیباست اینبار قاب خاطره
باز هم بیا ای خیال لطیف !!
اینبار در قاب دل
نه !!!
غبار زمان ما را با خود می برد . دیروز من شد یک سال در یک چشم به هم زدن ...
ولی فکر کنم شور و حال یک سال پیش را نداشتم .
خدایا کمکم کن در کوره راه زندگی گم نشوم . زندگی را دوست داشته باشم مثل همیشه .
عشق را دریابم تا آخرین لحظه ؟ !!
کجاست ؟
ای آسمان بزرگ
در زیر بالها خسته ام
چقدر کوچک بودی تو .
بی تفاوت از کنار همه چیز گذشتم ، نتوانستم
تپیدن ، رها شدن ، نگرانی
همه وجودم را تسخیر کردند
ستاره ها لبخند زدند
باز هم درس امید و عشق ادامه پیدا کرد
رهایم مکن ... ای همه بودن
هر وقت بوی بهار میاد بوی تو هم باهاش میاد ... ولی این بهار اولین بهاری هست که از پیش ما رفتی ... این اولین بهاری هست که بوی بهار رو نداره بوی صفا رو نداره ... یه جور تنهایی برا دلهامون عیدی دادی ...
وقتی که از پیش ما رفتی هم بهار بود ، هنوز می شد حس کرد بوی گلها رو توی فضا ، باد بهاری نوازش می کرد ما رو ...
ولی افسوس که با رفتنت یک چشممون رو گریه کردی یک چشممون رو چشمه خون و نسیم دلهامون رو طوفانی کردی ...
آیدا و محمدامین هم دارن بزرگ میشن و قصه نداشتن بابا رو فقط گذشت زمان براشون تعریف میکنه ...
قصه ای که قهرمانش باباشون هست و آخر داستان حسرت نداشتنش رو می خورن ...
بهروز جان خیلی وقته که می خواستم برات درد دل کنم ولی می دونم که ندای دلم احتیاج به گفتن نداره چون خودت همه رو می دونی ....
فقط دوست دارم بگم که :
بهروز جان بهار پرپر شدنت زمستان ما شد ....
(( بهروز جان عیدت مبارک ! ))
فکر کنم این پیغام رو با سه روز تاخیر دادن هم برای خودش با حاله ....
سعی کنیم درونمان انقلاب کنیم ... یا مقلب القلوب
از بدی ها دور شویم ..... به آیینه نزدیک
آیینه درون را نگاه کنیم ....
قالب درون مرتب کنیم ...
به عشق برسیم ... محبت را حس کنیم
و به صداقت دل ببازیم ...
ولی فریب نیرنگ را نخوریم ...
سال خوشی داشته باشیم .....
باشیم چون بودن را دوست داریم در کنار دیگران
دچار
فکر کنم شدم
دچار !!!!!!!!!!!!!!!!!